اي زيباترين غزل زندگي ، هنگامي كه ميخواهم از تو ، و براي تو بنويسم ، قلم از ابهت نامت بر اصطكاك صفحه غلبه نمي كند . در خود مينگرم كه تركيب عقل و احساس چگونه عاجزانه تو را ميخواند و كاش ميتوانست تو را آنچنان كه شايسته است ،بخواند .
اي زمزمه دلنواز بر لبهاي سوختگان ، چشمان منتظرم را كه ملتمسانه به آسمان پر ستارهات دوخته شده ، روشني دوباره بخش .خستگي پاهايم را كه كهكشان فاصله ميان من و تو را ، خالصانه ميپيمايد ، پذيرا باش .
شتاب تند شونده نفسهايم را درياب . آن گاه كه تو را در قلب خود احساس ميكنم ، گرماي حضورت در دلم آتش طلب را شعله ور ميسازد .
اي طلوع بيغروب ، نگذار در آينه دلم تصويري از غروب اميد منعكس شود ، نميخواهم بر سطح شيبدار انحطاط قرار گيرم ، بلكه آرزوي من گسست از ژرفاي خيال و پيوست به غايت حقيقت است . تو چه هستي كه خود را گاه در قالب تراوشهاي ذهني و گاه پژواك فريادي از پس كوهها به من مينماياني.
خواست تو تعبير خوابهاي مشوش من است و اراده تو در تحقق آرزوهاي به ظاهر دست نيافتني من نمود پيدا ميكند . نگذار انرژي دروني من در كشاكش روزگار به سمت صفر ميل كند . بگذار از پشت منشور ، به حركت دوار زندگي بنگرم و به زيبايي هفت رنگ رنگين كمان لبخند بزنم . فرياد ندامت و پشيماني مرا انعكاسي جز بخشايش تو نيست .
تو با دميدن روح در كالبد انسان چه كردي كه نجواي نيازمندي ، در خلوت با تو ، اشك را تحت تأثير نيروي جاذبه قرار دهد ؟ تفسير نام تو ميسر نيست ، چون احديت و وحدانيت در قالب گفتار و نوشتار نميگنجد . حالا ميفهمم كه جذبه وصال تو اي خالق بيهمتا تابعي از قوانين علمي كشف شده است . آن هنگام كه كوتاهي من در طاعت تو ، مجذوب تقدس مقام كبريايي توست ، هرچند كه قطبي ناهمنام است .
تو كلام آخر را در شكل تمنا بر زبانم جاري ساز: با من باش تا زماني كه شمار ضربان قلبم روندي معكوس در پيش ميگيرد ، تا شب يلداي فراق با وصالت سحر شود .

