*مؤمنان آنها هستند كه چون ذكري از خدا شود ( از عظمت و جلال خدا) دلهاشان ترسان و لرزان شود و چون آيات خدا را بر آنها تلاوت كنند بر مقام ايمانشان بيفزايد و بخداي خود در هر كار توكل مي كنند*

عمري است ناگاه فرياد مي زنم . در خود و بي خود .در اين گاه به تنگ آمده بيگاه ندارم .
اي گاه و بيگاه . . . . . . . . . بي تو قرار ندارم . ننگر كه چنين تند مي جهم ،ننگر كه نمي نگرم .
آخر كيست كه عبور كند و ننگرد ؛كيست كه عبور كند؟ كيست ؟
من مانده ام و بار سنگين آسودگي.
من مانده ام و تشويشهاي جانفرسا،
كسي هست كه بگويد چرا ؟
من مانده ام و هزار پل ويران،
در ذوق و بيم بند زدن تو.
آنگاه كه آرامم نه ،
چنانم كه ببالم كه آرامم و آنگاه كه در بيم و تشويش باز هم نه چنانم كه ببالم كه حيرانم .
و كسي هست كه بگويد .........
من در خود م..........و............ج مي زنم.
خداي من ، پروردگار من چه گويم كه عصيان كلامم را در گل نشانده است ،
و گناه آهنگ وجودم را در هم تنيده است .
مهربان مولاي من ، مي دانم اگر هزاران بار زيباترين اسماء تو را به
خوش ترين آهنگ ، آواز دهم گامي قبل ،بايد نشانه هايت را ساده
و عميق بپذيرم و بر دل نشانم.
اي وفادارترين ، من ز بد عهدي و سستي خود به تنگ آمدم .
تو بگو كه چگونه مي نگري ؟
چگونه ...... پس من كدام دريچه را آواز دهم ...................
عمري است كه مي دانم پرسشهايم از جهل است و ازجنس فقر نيست .
و از فقر است و از جنس جهل نيست . تو مي داني ، تومي داني كه بيراه
نمي گويم. . . . . مي داني كه چه بي راه مي روم .
ببين چه فقير افتاده ام به درگاهت.
آه اي يگانه من ، آه اي يگانه ما ،آه اي يگانه اي كه هر چه كم گذارم
مي افزايي . هرچه مي شكنم بند مي زني و هر پرده اي كه مي درم مي پو شاني.
خداي من !
پوستهاي بر استخوان چسبيده نشانه است .
غبار خشك شده بر چهره نشانه است ،
پاي در گل فرو رفته نشانه است .
فراق و هجران نشانه است .
درد هاي ما نشانه است .
اين صله ها و اشك ها ، اين وقار سوخته و سكوت ملتهب ، اين رهسپار
تهي و ..........
خـــــــــــــــــــــــدا خــــــــــــــــــــــــــدا خـــــــــــــــــــــــــــــدا
و من چه گنگ و فقير ، با هزاران توجيه و دو چشم بي سو همه را يك رنگ
مي بينم .
هم از راحت خيال طرفي ببندم ،
هم ذره اي شبح آدميت را به رخ زردم مي گيرم .
واي ازين خيال ...........
يا منتهي كل شكوي
آنانند كه گمراهي را به راه راست خريدند پس تجارت آنها سود نكرد *مثل ايشان مثل كسي است كه آتش بيفروزد پس تا روشن كند اطراف خود را خدا آن روشني را ببرد و ايشان را در تاريكي رها كند كه هيچ نبينند* آنها كر و كورند و از ضلالت خود بر نمي گردند *يا مثل آنان در گمراهي مثل كساني است كه باراني تند بر آنها ببارد و در آن تاريكي و رعد و برق است . آنان سرانگشت خود را از بيم مرگ در گوشها نهند ولي عذاب خدا كافران را فرا گيرد * نزديك باشد برق روشني چشمهايشين را ببرد هرگاه روشني ببينند در آن قدم بردارند و چون تاريك شود بايستند و اگر خدا خواست گوش آنها را كر و چشم آنان را كور ميساخت كه خداوند بر همه چيز قادر است .




