تبليغاتX
در سپيده دم خيال





" الهی ان کان قل زادی فی المسیر الیک فلقد حسن الظنی باالتوکل علیک "









درباره نگارنده    



کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟

از دل نرفته ای که شوم طالب حضور

پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را



جویبار عمر   


ایران


     


   

فهرست اصلی   

صفحه نخست   
تماس با نویسنده   
آرشیو وبلاگ   

اضافه به علاقمندی ها   
صفحه خانگی شود    



موضوعات   


حدیث دل   
در انتظار ظهور   
در مکتب عشق   
میلاد نور   
غروب نجم   

آخرین نوشته ها   

كوكب ولايت   
سپيده   
روح آفرينش   
عطر فردوس   
روزنۀ امید   
مولود کعبه   
وظایف حاکم از نظر حضرت علي علیه السلام   
ضربان بهار   
سوگنامه محبوبه خدا   
یاس کبود   
بشارت   
ربيع القلوب   
طبيب دردها   
شهادت عشق   
غریب خراسان   
سرو سبز پوش   
انتظار   
آخرین منزل   
اميد زمان   
سوگ حقیقت   
اشک مشک   
محرم : ماهی به رنگ عشق   
یلدا   
سلطان شهر " لافتی "   
باران عشق   
یادگار آب   
تبسم آدینه   
ماهِ آسمان جود   
لواي سبز او   
سلطان سریر ارتضا   

**فهرست همه نوشته ها**

نوشته های پیشین   


آبان 1388   
مهر 1388   
مرداد 1388   
تیر 1388   
خرداد 1388   
اردیبهشت 1388   
فروردین 1388   
اسفند 1387   
بهمن 1387   
دی 1387   
آذر 1387   
آبان 1387   
مهر 1387   
شهریور 1387   
مرداد 1387   
تیر 1387   
خرداد 1387   
اردیبهشت 1387   
فروردین 1387   
اسفند 1386   
بهمن 1386   
دی 1386   
آذر 1386   
آبان 1386   
مهر 1386   
شهریور 1386   
مرداد 1386   
تیر 1386   
خرداد 1386   
اردیبهشت 1386   
فروردین 1386   
اسفند 1385   
بهمن 1385   
دی 1385   
آذر 1385   
آبان 1385   

پیوندها   

در سپیده دم خیال   
موعود   
حضوری آهسته   
لا لقاء بلا فراق   
مهر   
آب و آیینه   
بدون مرز   
طریق نور   
بانوی شبگرد   
در کوچه باغ ملکوت   
لینک باکس مذهبی   
لینک باکس مذهبی یاغریب   


POWERED BY
BLOGFA.COM


   


 

دور نیست ، او خواهد آمد . . .

روز وشب های زیادی گذشتند و ما ماندیم و کوله بارسنگینی از آرزوی دیرینه ، به امید اشارتی از جانب دوست نشستیم و دور دست ها را تماشا کردیم برای دیدار چشمانش .

چه بسیار دست در دامان پرمهرش زدیم و نیاز را عرضه کردیم اما نشد و ما چون همیشه ماندیم با نگاهی منتظر در پیچ و خم این شهر غریب .

زخمی یادگاری بر روی نگاه مالامال از انتظارمان نشسته است ؛ با زخمی همرنگ عشق و همجنس اندوه ، چقدرتصویر چشمان نجیب او را در خیالمان کشیدیم و به آن دل سپردیم و چقدر دلخوش شدیم و به ناز نگاهش که آسمان زلال نگاهش نیاز لحظه های کویری ما و نفس مسیحایی اش سیراب کننده تار و پود تشنه ماست .

" و ما همچنان عاشقانه ناز نگاهش را میخریم "

"که عشاق را ناز نگاه زندگی است "

مدتهاست که میلیونها نگاه ، چشم به راه مردی دارند که از آنسوی غبارهای خاکستری با قامتی به بلندای ابدیت می آید تا چشم ها را به اشک شوق بنشاند . قنوت دستهای چشم انتظاران همچنان آرزومند دیدار مردی است که نگاه دادگرش دلهای شکسته را مرهم عدل موعود بگذارد و هزینه دلتنگی ها را یکجا پرداخت کند . و بر سجاده نیاز اشکها روان می شود تا او بیاید و برکت ظهور کند ، عدالت گسترده شود و امنیت حاکم .

او خواهد آمد تا آوای عدالت بر  گوش جانها بنشاند و حکومت شایستگان در زمین که وعده الهی است تحقق یابد . آری او خواهد آمد ، دور نیست تا بر شبهای تیره ظلم صبح ببارد و خدا را به تصویر بکشد .


به قلم : سپيده دم . یکشنبه 29 بهمن1385 .
        


همیشه یکسان بوده و همواره یکسان باشد .

همچنین این چنین بماند و گردش روزگار دیهیم خداوندیش را نگرداند و سیر تاریخ در ملکوت مقدسش راه

نیابد .آنجا که اوست ، کمیت نیست . تا روزی سبک و سنگین گردد و روی فزونی و کاهش ببیند و آنحال

که او راست از مقوله « کَیْفَ » نباشد تا دستخوش تحولات باشد و گوناگون جلوه کند .

پیدا است پیش از آنکه پنهان باشد ، و پنهان باشد پیش از آنکه آشکارا جلوه دهد .

طلیعه وجود مطلق را سرآغازی نیست ، تا گفته شود که سپیده ازل چگونه دمیده و تاریخ آفرینش را

از کدام صفحه گشوده است ؟!

و این اقیانوس بیکران کرانه ای ندارد تا کسی یک لحظه به ساحل اندیشد و ماورای زندگی را باز بیند .

یکتاست و جز او یکتایی موجود نیست ، عزیز است و عزت نفس را آنچنانکه به جاویدان پایدار بماند ویژه خود ساخته است .

پروردگارا ! تو توانایی و جز تو هر که را بینم ناتوان باشد ؛ و تو توانگری ، تا آنجا که توانگران دست نیاز به سوی تو دراز کنند . ای داننده که خورشید فروزان علم ، فروغ کمرنگی از اشعه وجود تو است .

ای دارنده ای که جهان بداری و گیتی را جز تو خداوندی دیگر نباشد .

تو بشنو که دیگران را نیروی شنوایی اندک است و جز تو کسی به آوای نارسای مستمندان در آرامش سحرگاه گوش نتواند داد و تو ببین که بینندگان بیشتر خویش بینند و دیده بصیرت ندارند . آن رنگ ها را که کیمیاگر وجود در دل صخره ها و لفافه امواج تعبیه کرده و نقش رنگین قوس و قزح را چنین بدیع و ظریف تصویر نموده . جز تو ای هسته جاویدان ،  وجود ، چه کسی تواند ساخت و بدان اجسام لطیف و ساده که در لطافت و سادگی از نور و هوا گرو ببرند ، جز نگاه عمیق و نافذ تو کدام نگاه راه تواند یافت .

هر چه پنهان است در پنهانی تو آشکار باشد و آنچه هویداست در مقابل جلوه خیره کننده تو چه کند اگر پنهان نگردد ؟! از این آفرینش سودی نجسته ای و کمکی نخواسته ای .

تو که از کسی نیندیشی ، تا با گردش چرخ آفرینش خاطر بیاسایی ، و تو که از دشمن نهراسی تا از نیروی کائنات بسیج نبرد ساز کنی و مبارزه آغاز فرمایی . تو را که رقیب و انباز نباشد ، تا چشم و همچشم را در برابر کالای خویش خیره کنی .

همه بندگانند و همه بندگانیم ، آن سرهای آسمان سا و این گردنهای برافراشته ، آن بر آستان عظمت تو پیشانی بر خاک نهد و این در پیشگاه قدرت و حکمت تو خمیده و خوار باشد . لم یحلل فی الاشیاء فیقال . « هو فیها کائن » . 

از کائنات بدور است گویند : وی با آفریده خویش توام شده و دراجسام حلول کرده است .

« ولم ینأ عنها فیقال : هو منها بائن ؟ »

به کائنات نزدیک است که دیگر آفتاب از تابش خود جداست .

زمین را بدین سنگینی بر فضا می آویزد و آسمان را بدان بلندی به بالا می افرازد و غوغائی این چنین مخوف و مهیب در میان بوجود می آورد ، و تا آندم که خود مصلحت داند این خانه را آباد دارد و بر آن هیاهو همچننان بیفزاید و هرگز خسته و فرسوده نگردد .

و لا وقف بعجز عما خلق و لا و تجت علیه شبهه فیما قضی .

نه به ناتوانی افتاد و نه دستخوش تردید و اشتباه گردید .

حکمتی فروزان و حکومتی پاینده که آن با نور دانش روشن و این با دست عدالت استوار و جاوید باشد .

همه امید بدو و همه بیم از اوست .


به قلم : سپيده دم . جمعه 20 بهمن1385 .
        

هر روز  چشم بر دهها نشانه محض و آشكارت مي بندم  و سپس در وهم و سرگشتگي به دنبال روزنه هاي كور مي گردم. درياي ساده ناب زلالت را به وضو نمي گيرم و ناچار بر خاك ترديد تيمم مي بندم.

به زير آسمان مي روم . آنجا كه گاه ستاره هست و گاه نيست و خدايي كه هميشه . . . . . . .

آسمانت كه در اسماء نازنينت محفوظ است . آنجا كه هم لبريز باران رحمانيت توست و هم تلالو نور منيرت .

بگذار فرياد كنم . . . .  . . مي خوانمت . . . . . و تو مي گويي :

 انديشه بيداد مكن ، تنها بخواه .

چه كنم ، به تنگ آمدم از تنهايي . مي مانم ميان اين همه شوق و شرم . ميروم از همين كوچه  و جاده . هر روز ميبينم ، آنان راكه حتي نگاه كو چكي از نگاهشان دريغ مي شود . مي دانم ، مي دانم كه گوشه نشينان اين كوچه ها  ، صدر نشينان  واقعه تواند.  نهيبي مي آيد و مي گويد :

 و تو كجاي اين كوچه، كجاي اين ديار ، كجاي اين واقعه اي .

هر آنچه بود بر آوردي . اوج سادگي ، نهايت عبور  . . . .

 و من هنوز در اين صفر مبهم ، در هيچ خفته ام .

مولايم ! مولاي دقايقم ، رحم كن بر آنچه رفته است و مي آيد . بر آنچه مي گذرد . من هر روز دهها بار در خود تكرار مي شوم . ميدانم اين تكرار كامت را تلخ مي کند . آه كه وقتي  از اشتياق ديدار بنده ات مي گويي بر آنچه  عشق و اشتياق مي نامند . . . . .

مي خندم . . . . . . . مي گريم . . . . . . . .

اللهم رب النور العظيم و رب الكرسي الرفيع و رب البحر المسجور و منزل التوراة و الانجيل و الزبور و رب الظل و الحرور و منزل القران العظيم و رب الملائكة المقربين و النبياء المرسلين. اللهم اني اسئلك بوجهك الكريم و بنور وجهك المنير و ملكك القديم يا حي و يا قيوم  اسئلك اشرقت به السماوات و الارضون و باسمك الذي يصلح به الاولون و الاخرون . يا حيا قبل كل حي و يا حيا بعد كل حي و يا حيا حين لا حي .  يا محيي الموتي و مميت الاحياء...


به قلم : سپيده دم . شنبه 14 بهمن1385 .
        

خيمه حسين (ع)، كجا برپاست ؟


« حسين ‏» زيباترين نامى است كه در شناسنامه بشر نوشته‏اند،

در پهندشت آفرينش انسان، سه پرده نمايش جاودانه از اسرار خلقت تصوير كرده‏اند:

1- عصيان آدم در بهشت و هبوط او به طبيعت ‏خاكى؛ كه آغاز كارزار هماره تاريخى هابيل و قابيل است.

2- بعثت انسان و ختم رسالت؛ كه مدرسه معراج دوباره آدمى است.

3- و " عاشورا"؛ كه صحنه نمايش فراگير و فشرده تماميت كارزار خوبى و بدى است. عاشورا عرصه اثبات ظفرمندى انسان خداگونه بر سپاه ابليس است؛ پرده‏اى است كه در آن عينيت عروج، و حقيقت معراج را تصوير كرده‏اند.

و "حسين" روح زيباى خداگونگى انسان است؛ ثارالله است.

آل عصمت هرگز بى دليل، حسين را وارث آدم، وارث نوح و ابراهيم و موسى، وارث عيسى و محمد، لقب نداده‏اند.

"حسين" زيباترين نامى است كه در شناسنامه بشر نوشته‏اند.

"حسين" تفسير بعثت، ترجمان نبوت و معناى امامت است.

سينه "حسين" جلوه گاه نور هدايت نبى؛ و شمشيرش ذوالفقار عدالت على است.

اين مرام و منطق "حسين"است ، كه آزادگى را تفسير مى‏كند. و آن فريادى كه از زبان او، هر دم در گوش زمانه مى‏پيچد، نداى همه مظلومان تاريخ است.

اگر "حسين" نمى‏بود، در دو راهي هاى دائمى انتخاب انسان - كه در سرنوشت‏ بشر تقدير كرده‏اند - چه كسى قافله‏هاى گمشده را هدايت مى‏كرد؟

از آن روز كه "خون خدا" در اوج بيداد عصر ستم در صحراى گرم و عطشناك نينوا بر زمين ريخته شد، "عاشورا" ديگر "دهم" نيست؛ آغاز و انجام است. زمان نيست؛ بستر زمانه است، فرهنگ است، اصالت است. "عاشورا" تداوم رسالت انسان در پهنه خلقت است. و مدينه فرهنگ و تمدن خدايى عاشورا را شهرى است مقدس به نام " كربلا ". و سرتاسر زمين خدا كربلاست.

هان ‏اى حسينيان، خيمه‏هاى عشق و عزا برپا داريد و نغمه‏هاى شور شهادت سر دهيد و بر سنج آگاهى و طبل الرحيل بكوبيد كه " محرم"، آغاز هجرت انسان، بهار اصحاب شهادت و فصل لاله‏هاى سرخ و شقايق هاى گلگون، و زمان معراج "وارث آدم" از راه رسيده است.

از آن روز واقعه، هر كس و هر قافله‏اى كه ره مى‏سپارد، بى گمان در دو راهى انتخاب، كاروان حسين را خواهد ديد. پيوستن به اين قافله نور را آدابى است كه بى تشرف به آن، اجازه ورود نمى‏دهند. به حريم كاروان كه رسيدى بايد احرام شهادت بربندى و چون نداى رسا، اما حزين و غريبانه "هل من ناصر" شنيدى بايد لبيك اجابت گويى؛ و اصحاب اين كاروان را پيمان نامه‏اى است‏ به رنگ خون، و به زيبايى وسعت ايمان به نام "شهادت"؛ امضا كه كردى، بيرق سبز علمدار كربلا را بر سر خويش خواهى ديد، و اين عطر بهشت است كه به مشام تو مى‏رسد؛

راه " حسين " كوتاه ترين راه بهشت است.

خون جارى عاشورا تا ابديت در رگ و ريشه آزادگى جارى است. غيرتمندى نيست كه ماجراى آن محشر عظما را بشنود و به احرار جهان نپيوندد. كدام آزاده‏اى است كه وامدار قيام حسين و قيامتى كه هفتاد و دو تن در آن روز واقعه برپا كردند، نباشد؟ و كدامين چشم است كه مرثيه مصيبت آل ثارالله را بشنود و خونابه غم مظلوميت و غربت انسان را از ديدگان فرو نريزد؟

گريه بر حسين، الفباى آداب بيدارى، و علامتى است كه ميل به طهارت روح را گواهى مى‏دهد و اين آغاز كار است. بايد حسينى شد.

هر جا كه قيامى برپا است تا معروفى اقامه شود، "حسين" آنجاست؛ و هر كه بر منكر و ستم نخروشد به كاروان حسين پشت كرده است. "حسين" ميزان سنجش صداقت آدمى است، قبول ولايت ‏حسين، برات آزادى انسان از جهنم پليدي هاست.

هان ! ‏اى حسينيان، خيمه‏هاى عشق و ايمان بر پا داريد و بر سنج آگاهى، و طبل الرحيل بكوبيد كه محرم، آغاز هجرت انسان از راه رسيده است ...


به قلم : سپيده دم . دوشنبه 2 بهمن1385 .