تبليغاتX
در سپيده دم خيال





" الهی ان کان قل زادی فی المسیر الیک فلقد حسن الظنی باالتوکل علیک "









درباره نگارنده    



کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟

از دل نرفته ای که شوم طالب حضور

پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را



جویبار عمر   


ایران


     


   

فهرست اصلی   

صفحه نخست   
تماس با نویسنده   
آرشیو وبلاگ   

اضافه به علاقمندی ها   
صفحه خانگی شود    



موضوعات   


حدیث دل   
در انتظار ظهور   
در مکتب عشق   
میلاد نور   
غروب نجم   

آخرین نوشته ها   

كوكب ولايت   
سپيده   
روح آفرينش   
عطر فردوس   
روزنۀ امید   
مولود کعبه   
وظایف حاکم از نظر حضرت علي علیه السلام   
ضربان بهار   
سوگنامه محبوبه خدا   
یاس کبود   
بشارت   
ربيع القلوب   
طبيب دردها   
شهادت عشق   
غریب خراسان   
سرو سبز پوش   
انتظار   
آخرین منزل   
اميد زمان   
سوگ حقیقت   
اشک مشک   
محرم : ماهی به رنگ عشق   
یلدا   
سلطان شهر " لافتی "   
باران عشق   
یادگار آب   
تبسم آدینه   
ماهِ آسمان جود   
لواي سبز او   
سلطان سریر ارتضا   

**فهرست همه نوشته ها**

نوشته های پیشین   


آبان 1388   
مهر 1388   
مرداد 1388   
تیر 1388   
خرداد 1388   
اردیبهشت 1388   
فروردین 1388   
اسفند 1387   
بهمن 1387   
دی 1387   
آذر 1387   
آبان 1387   
مهر 1387   
شهریور 1387   
مرداد 1387   
تیر 1387   
خرداد 1387   
اردیبهشت 1387   
فروردین 1387   
اسفند 1386   
بهمن 1386   
دی 1386   
آذر 1386   
آبان 1386   
مهر 1386   
شهریور 1386   
مرداد 1386   
تیر 1386   
خرداد 1386   
اردیبهشت 1386   
فروردین 1386   
اسفند 1385   
بهمن 1385   
دی 1385   
آذر 1385   
آبان 1385   

پیوندها   

در سپیده دم خیال   
موعود   
حضوری آهسته   
لا لقاء بلا فراق   
مهر   
آب و آیینه   
بدون مرز   
طریق نور   
بانوی شبگرد   
در کوچه باغ ملکوت   
لینک باکس مذهبی   
لینک باکس مذهبی یاغریب   


POWERED BY
BLOGFA.COM


   


ستارگان در آسمان تلالؤ و درخششی دیگر دارند ، شور و شعفی بسیار در میان ملائک برپاست .

زیرا نسیم ِ بهشت خبر از ولادت دخت علی ( ع ) و فاطمه ( س ) می دهد .

آری زینت پدر " زینب ( س ) " می آید .

او را زینب نامیدند چرا که :

او می آید تا شاهد غروب خورشید نبوّت باشد .

او می آید تا با چشمانی اشکبار در ِ سوخته و کوبیدن دخت رسولش بین در و دیوار و فرود آمدن ضربه های تازیانه بر پیکر نازنینش را بنگرد .

هم اوست که بعد از وفات فاطمه ( س ) گیسوان " امّ کلثوم " را به جای مادر شانه می زند ؛ مادری پنج ساله .

او می آید تا " فُزتُ بربّ الکعبه " را از زبان علی ( ع ) در محراب عبادت بشنود .

او می آید تا جگر سوخته و پاره پاره حسن ( ع ) را در طشت پر از خون ببیند .

او می آید تا شاهد پیکر بی جان و غلطیده در خون علی اکبر ( ع )  و قاسم ( ع ) ، دست های بریده و مشکِ آبِ پاره و سوراخ عبّاسش باشد .

" عمّه جان ! ما دیگر آب نمی خواهیم ، عمویمان عبّاس ( ع ) کجاست ؟ "

عصر عاشورا زینب با خود گفت : اگر عبّاس ( ع ) بود گوشها پاره نمی شدند .

او می آید تا شاهد تلّذی علی اصغر ( ع ) باشد .

او می آید تا در ظهر عاشورا بر " تلّ زینبیّه " گواه سر بریدن حسین ( ع ) باشد ، هم او که پیراهن مادرش کفنش بود.

جز او کسی نیست که حنجره بریده حسین ( ع ) را ببوسد .

" اللهم فتقبّل منّا قلیل القربان "

از داغ فرزندان برومندش دیگر نمی گویم . . .

او می آید تا طنین انداز صدای علی ( ع ) و کلام دلنشین او باشد ؛ تا مظلومیت علی ( ع ) و فرزندانش را به گوش کوفیان جفاکار و جهانیان برساند .

او می آید تا دربار یزید از کلام نافذش بلرزد .

. . .

. . . . . . .

امشب حسنین ( ع ) شادمانند ؛ از خوشحالی در پوست خود نمی گنجند چرا که می دانند پس از شهادتشان سینه پر درد زینب ( س ) و آغوش پر مهر او که به وسعت آسمانهاست جایگاه غم جانکاه کودکانشان خواهد بود ؛ اوست که در دشت پر خون کربلا خود را سپر تازیانه هایی می کند که بر بدن کودکان برادر فرود می آیند .

او می آید تا مرهمی بر دست ها و پاهای سوخته از آتش ِ خیمه ها و مجروح ِ خلیده شده از خار ِ طفلان برادر بنهد .

اما چه مرهمی !

تازیانه های کوفیان پی در پی بر این دست ها و پاهای کوچک فرود می آیند .

او می آید تا رقیّه خردسال ، اما بزرگ ، را که بیقرار دوری از پدر است در آغوش بکشد .

" عمّه جان ! هر کس آب بخواهد به او سیلی می زنند ؟ هر کس بخواهد صوت قرآن پدرش را بشنود برای او سر بریده اش را می آورند ؟ "

نمی دانم اکنون خیسی گونه هایم از شوق ولادت اوست یا از مصیبت های جانسوز عظمایش در عصر عاشورا و دلتنگی هایش در خرابه شام ؟

هر که در این درگه مقرّب تر است          جام بلا بیشترش می دهند

آسمان مدینه امشب ستاره باران است و ملائک با هلهله و سرور میلاد بانوی صبر را به یکدیگر شادباش می گویند .

 ولادت نور ِ دیدۀ علی ( ع ) و فاطمه ( س ) ، پرستار و مرهم دل ِ شکستۀ فرزندان حسنین ( ع ) ، ام المصائب بنی هاشم ، حضرت زینب ( س ) ـ مصادف با پنجم جمادی الاول ـ بر همه مسلمانان تبریک و تهنیت باد .


به قلم : سپيده دم . دوشنبه 31 اردیبهشت1386 .
        


جان خویش را در او بدمید و بدو مقام انسانیت بخشید

هنگامی که دست آفرینش با مشتی خاک و اندکی آب صورت بدیع آدم را ترسیم فرمود ، جان خویش را در کالبد وی بدمید تا به خود بجنبد و به خود بیندیشد .سرشتی شگفت انگیز از کارگاه خلقت به صورت انسان به درآمد که با عواطف مختلف و احساسات ناسازش زشت ترین و زیباترین و پاکترین و ناپاکترین موجودات باشد و بر عوامل طبیعت پیروز و مسلط گردد .
تا این موقع فرشتگان آسمان که در نور ونعمت بهشت آشیان داشتند ، خویش را اشرف مخلوقات می شناختند و آفرینش را با وجود خود کامل و تمام می دانستند .
پیکر خاک آلود آدم در صومعه ملکوت اعلی نهاده شد و پروردگار متعال فرمان داد که آن پیشانی های روشن و فروزان در برابر این عنصر تیره و افسرده به علامت سجود فرود آیند و فرشتگان سپید پوش و پاکدامن موجودی سیاه رنگ و سیه بخت را در قبله عبادت خود قرار دهند .
اهریمن خیره ، دهان به ناهنجار گشود و سر ناسازگاری در پیش گرفت .
خداوندا ! آیا چه مصلحت است که نور در امواج ظلمت نابود گردد و آتش سوزان به خاک افسرده احترام گزارد؟
ولی آدم سربرداشت و در پرستشگاه فرشتگان لب به سخن باز کرد و حدیث عشق و فضیلت به میان آورد . نام دلبر باز گفت و راز دلبری ابراز داشت . در این موقع فرشتگان به حکمت جهان آفرین تسلیم شدند و آدم را با طبیعت مرموزی بشناختند ولی اهریمن از پیشگاه قدس و قرب مطرود گردید و به لعنت جاوید کیفر شد .
« در باغ بهشت خانه کن و همسر خویش را در کنار خود گیر و به افسون شیطان گوش مکن و اندیشه های ناروا در مغز خود روا مدار ، دست بدین درخت میاویز و از میوه آن شیرین کام مباش ؛ چون بیم آنست که آشفته و فریفته گردی . »
اما چه زود که عنصر بشری سر نافرمانی گرفت و بدین نتیجه رسید که از حریم کبریا رانده و به دوری بهشت زیبا و دلارای خداوند دچار شد .

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود                          آدم آورد در این دیر خراب آبادم


به قلم : سپيده دم . دوشنبه 24 اردیبهشت1386 .
        

 
از مردم منافق  بر حذر باشید . مردمی پست و بوقلمون صفت که هر لحظه  به صد رنگ برمی گردند و در عین حال لاابالی و بی رنگند .

سیمایی زیبا و دلکش دارند ، عفریت هایی که در جامه های فرشتگان فرو رفته و در لباس فاخر و لطیف خویش چنگال هایی درنده ودلخراش پنهان کرده اند تا به وقت خویش به حساب ساده دلان بپردازند .

به خدا پناه ببرید از آن قلب که در سینه تاریکشان می زند و از آن مغز که در سر ناپاک آنها کار می کند .  شیرین گفتار و چرب زبانند ، اما در وقت عمل خدا بر بندگان خود رحم کند که چگونه روزگارشان را سیاه و تاریک می سازند ؟

در نهادشان آتش حسد و کینه زبانه می زند و در همان حال مهربانی و دلسوزی آغاز می کنند  ، پدر را می کشند و پسر را تسلیت و نوازش می دهند .

ممکن است اشک بریزند ، ولی چقدر آن قطرات زهر آلود از احساسات و عاطفه دور است ! اگر بزرگی را ستایش کنند ، در ضمن مدح و ثنا هزاران امید و آرزو را گوشزد می نمایند ، یعنی آفرین و تمجید ما جز بر اساسی که  بنیان هوس و منظور ما را استوار دارد متکی نیست ، در روز نیازمندی تا می توانند اصرار و مبالغه می کنند و همین که تیرشان به سنگ خورد زبان به بدگویی  و کنایه می گشایند و به قدری در وقاحت افراط می کنند که حتی مردگان را نیز به باد ملامت خواهند گرفت ! به جهت هر حقی باطلی آماده دارند و برای هر قفل بسته ای کلیدی می جویند . برای هر شب تاریک چراغی می افروزند تا کالای فاسد خود را به این و آن بفروشند . گفتارشان آلوده به دروغ و اشتباه و توصیف آنها سراسر چشم بندی و مکر است .

باری ؛ ماران خوش خط و خالی که ظاهری پر نقش و نگار و درونی از زهر جانگزای و گرانبار انباشته دارند . 


به قلم : سپيده دم . سه شنبه 18 اردیبهشت1386 .
        

 
 غروب غمگین

 

سلام بر بانوي بزرگوار اسلام از روز طلوع تا لحظه غروب . درود بر روح تابناک معصومه (س) که اينک آفتاب حرم باصفايش، زمين قم را نوراني کرده است. سلام بر سالار زنان جهان و فرزند پيام آوران مهر و مهتران جوانان بهشتي. اي فاطمه! در روز قيامت، شفيع ما باش که تو در نزد خدا، جايگاهي ويژه براي شفاعت داري .


به قلم : سپيده دم . شنبه 8 اردیبهشت1386 .
        


آدمی حبیب من است و من معشوق او . من مشتاق او ، او دلباخته من .

ولی ، افسوس که من در عشق او رقیبی دارم  که من از آن رنجورم و او در آزار .

هوویی سرکش که " جهانش  " می خوانند و هر کجا که می رویم به دنبال ما می آید و مانند رقیبی ستمکار ما را از هم جدا می کند .

محبوبم را زیر درختان و در کنار دریاچه ها می جویم و او را نمی یابم .

گویی جهان او را فریفته است  و به اجتماع تباهی و نگونبختی برده است .

او را در مدارس دانایی و معابد حکمت می جویم ، اما نمی یابم ، چرا که  دنیا همان است که خاک او را فرو می پوشاند و او را به دژهای خودخواهی رهنمون می شود ، همان جایی که در آنجا تلاش بسیار باید کرد .

او را در مزرع قناعت می جویم ؛ اما او را نمی یابم . چرا که دشمن ِ من او را در غارهای طمع و آزمندی محصور ساخته است .

به هنگام فجر ، وقتی که مشرق لبخند می زند ، او را ندا می دهم و او ندای مرا نمی شنود . چرا که خواب تسلیم بر دیدگانش سنگینی می کند . وقتی آرامش حکمفرما می شود و گلها می خوابند ، در آسمان او را به بازی می گیرم و او با من یکی نمی شود چرا که دلبستگی اش به رویداد های فردا وجدانش را مشغول می کند .

محبوبم مرا دوست می دارد . در اعمال خویش مرا می جوید و جز در کارهای خدا مرا نمی یابد . . . .

وصال مرا در کوشک مجد می خواهد ، کاخی که آن را بر جمجمه ناتوانان و میان زر و سیم بنا نهاده است . . . .

می خواهد نیرنگ را میان خود و من واسطه قرار دهد و من تنها وساطت پاکیها و زیباییها را می جویم .

محبوب من از دشمن من " دنیا " زاری و شیون می آموزد ولی من به او خواهم آموخت که از چشمان روان خویش اشک مهر فرو ریزد و َنفَس بی نیازی برآورد؛ محبوبم از آن من و من از آن او هستم . 


به قلم : سپيده دم . دوشنبه 3 اردیبهشت1386 .