تبليغاتX
در سپيده دم خيال





" الهی ان کان قل زادی فی المسیر الیک فلقد حسن الظنی باالتوکل علیک "









درباره نگارنده    



کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟

از دل نرفته ای که شوم طالب حضور

پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را



جویبار عمر   


ایران


     


   

فهرست اصلی   

صفحه نخست   
تماس با نویسنده   
آرشیو وبلاگ   

اضافه به علاقمندی ها   
صفحه خانگی شود    



موضوعات   


حدیث دل   
در انتظار ظهور   
در مکتب عشق   
میلاد نور   
غروب نجم   

آخرین نوشته ها   

كوكب ولايت   
سپيده   
روح آفرينش   
عطر فردوس   
روزنۀ امید   
مولود کعبه   
وظایف حاکم از نظر حضرت علي علیه السلام   
ضربان بهار   
سوگنامه محبوبه خدا   
یاس کبود   
بشارت   
ربيع القلوب   
طبيب دردها   
شهادت عشق   
غریب خراسان   
سرو سبز پوش   
انتظار   
آخرین منزل   
اميد زمان   
سوگ حقیقت   
اشک مشک   
محرم : ماهی به رنگ عشق   
یلدا   
سلطان شهر " لافتی "   
باران عشق   
یادگار آب   
تبسم آدینه   
ماهِ آسمان جود   
لواي سبز او   
سلطان سریر ارتضا   

**فهرست همه نوشته ها**

نوشته های پیشین   


آبان 1388   
مهر 1388   
مرداد 1388   
تیر 1388   
خرداد 1388   
اردیبهشت 1388   
فروردین 1388   
اسفند 1387   
بهمن 1387   
دی 1387   
آذر 1387   
آبان 1387   
مهر 1387   
شهریور 1387   
مرداد 1387   
تیر 1387   
خرداد 1387   
اردیبهشت 1387   
فروردین 1387   
اسفند 1386   
بهمن 1386   
دی 1386   
آذر 1386   
آبان 1386   
مهر 1386   
شهریور 1386   
مرداد 1386   
تیر 1386   
خرداد 1386   
اردیبهشت 1386   
فروردین 1386   
اسفند 1385   
بهمن 1385   
دی 1385   
آذر 1385   
آبان 1385   

پیوندها   

در سپیده دم خیال   
موعود   
حضوری آهسته   
لا لقاء بلا فراق   
مهر   
آب و آیینه   
بدون مرز   
طریق نور   
بانوی شبگرد   
در کوچه باغ ملکوت   
لینک باکس مذهبی   
لینک باکس مذهبی یاغریب   


POWERED BY
BLOGFA.COM


   


امروز سوم جماد‌ي‌الثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. 
كودكانش را يكايك بوسيد: حسن  ِ هفت ساله ، حسين ـ  شش ساله، زينب ـ پنج ساله و ام كلثوم سه ساله. 
و اينك لحظه‌ي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد " ام رافع " بيايد ، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه: 

اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شستشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌هاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود. 

به ام رافع گفت: 
بستر مرا در وسط اتاق بگستران. آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند. لحظه‌اي گذشت و لحظاتي ... ناگهان از خانه شيون برخاست. 
پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ  گشود. شمعي از آتش و رنج، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند با كودكانش . از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علي چنين كرد.
اما كسي نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟
در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست. و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه. 
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفتگوي آرام علي دارد. و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه .
همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است. ساعت‌هاست. 
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه‌ي درد او را گوش مي‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌هاي خفته مي‌شنوند. نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد: 
" بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا . از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب  هست. من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي ، انا لله و انا اليه راجعون ". ...

لحظه‌اي سكوت نمود، خستگي يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويي با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مي‌شد ؛ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است. درمانده و بيچاره بر جا مانده ؛ نمي‌دانست چه كند؛ بماند ؟ بازگردد ؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد ؟ چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌كشد.

و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت‌هايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟ درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟ احساس مي‌كند كه از هر دو كار عاجز است، نمي‌داند كه چه خواهد كرد؟ به فاطمه توضيح مي‌دهد:

" اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعده‌اي كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام ". 


 آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد كه اين" وديعه‌ عزيزي " را كه به من  سپرده‌اي، اكنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد. 

 از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك " زن "  بود، آنچنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او  را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود. وي در همه‌ي ابعاد گوناگون " زن بودن " نمونه شده بود. 

مظهر يك " دختر "، در برابر پدرش.
مظهر يك " همسر " در برابر شوهرش.
مظهر يك " مادر " در برابر فرزندانش.
مظهر يك " زن مبارز و مسئول " در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت.  علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش. اين است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را. پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را " بني‌علي "  مي‌خواند و آنان را " بني‌فاطمه ".

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.

      نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ 

      خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ‌ي بزرگ است.
      ديدم فاطمه نيست.
      خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.
      ديدم كه فاطمه نيست.
      خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
      ديدم كه فاطمه نيست.
      خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
      ديدم كه فاطمه نيست.
      خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
      باز ديدم كه فاطمه نيست.
      نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
      فاطمه، فاطمه است

   زنده یاد  : دکتر علی شریعتی


به قلم : سپيده دم . دوشنبه 28 خرداد1386 .
        

 
یا غفّار

 

 اِلهي اَلْبَسَتْنيِ اَلْخَطايا ثَوْبَ مَذَلٌتِي وَ جَلٌلَنِي اَلتٌباعُدَ مِنْكَ لِباسَ مَسْكَنَتِي وَ اَمَاتَ قَلْبِي عَظِيمُ جِنايتَيِ فَاَحْيِه بِتوْبَةٍ مِنْكَ يا اَمَلِي وَ بُغْيَتِي وَ يا سُؤْلِي وَِ مُنْيَتِي ...

خداي من !

گناهانم لباس خو اري بر تنم كر ده است و دوري از تو درماندگي را آرايشم شده است. افزوني بزرگی گناهانم دلم را ميرانده است.

             اي نهايت آ‌رزويم! اي زيباترين مطلوبم! اي تنها پاسخگويم! و اي محبوب دلم!

                                                                        دلم را با جريان زلال توبه پذيرت زنده گردان. 

 فَوَ عِزٌتِكَ ما اَجِدُ لِذُنُوْبِي سِواكَ غافِرا ًوَ لا اَري لِكَسْرِي غَيْرَكَ جابِراً وَ قَدْ خَضَعْتُ بِاْلِانابَةِ اِلَيْكَ وَعَنَوْتُ بُالْاِسْتِكانَةِ لَدَيْك فَاِنْ طَرَدْتَنی مِنْ بٰابِکَ فَبِمَنْ اَلوُذُ وَ اِنْ رَدَدْتَنی عَنْ جَنٰابِکَ فَبِمَنْ اَعوُذُ

به عزتت سوگند كه جز تو برای گناهان خويش بخشنده اي نمي‌يابم و شكستگي خويش را جز تو پيوندي نمي‌بينم .

من اينك با بالهاي تواضع به بارگاه تو بازگشته ام و پيشاني خشوع و خواري خويش بر درگاه قدرتت نهاده ام  .

اگر از در رحمت خويش برانيم به كدامين در پناهنده شوم ؟ و اگر از قلّه رأفتت فرو افكنيم به كدامين دامنه بگريزم؟...

 

 فَوَااَسَفاهُ مِنْ خَجْلَتِي وَ افْتِضاحِي وَ و الَهَفاهُ مِنْ سُوءُِ عَمَلِي وَ اجْتِراحِي اَسْاَلكَ يا غَافِرَ الَذٌَنْبِ اَلْكَبِير وَ يا جَابِرَ اَلْعَظْمِ اَلْكَسِيرِ اَنْ تَهََبَ لِي مُوْبِقاتِ اَلْجَرائِر وَ تَسْتُرَ عَلَيٌَ فاَضِحاتِ اَلسٌَرائِرِ وَ لٰا تَخِلْنی فَی مَشْهَدِ الْقِیٰامَةِ مِنْ بَرْدِ عَفْوِکَ و َغَفْرِکَ . . .

 كه صد افسوس از خجلت و رسوائيم و... هزار افغان از توشه راهم .

 

اي بزرگ بخشاينده گناهان بزرگ و اي به هم آورنده و پيوند زننده استخوانهاي شكسته!

                               از عظيم گناهانم هلاك كننده هايش را ببخش.

                                               و از قبيحترین رازهايم رسوا كننده هايش را بپوشان.

             و مرا در گرماي حضور قيامتت از خنك گواراي عفوت بنوشان و محرومم مکن

خداوندا!

              پرده بلند زيباي گذشتت را از چشمان گنهكار خسته ام دريغ مكن.

             خدايا! بر گناهانم سايه روشن رحمتت را بيار و بر عيو بم از ابر پر بار رحمتت ببار ...

خداي من!

            اگر گناه از بنده زشت است، عفو كه از سوي تو زيباست.

 

اِلهِي هَلْ يَرْجِعُ اَلْعَبْدُ الابِقُ اِلّاَ اِلي مَوْلاهُ اَمْ هَلْ يُجِيرُهُ مَنْ سَخَطَهُ اَحَدٌ سِواه اِلهيِ اِنْ كانَ اَلنَّدَمُ عَلَيَّ اَلذَّنْبُ تَوْبَةً فَاِنِّي وَ عِزَّتَكَ مِنَ النَّادِمِينَ وَ اِنْ كانَ اَلْاِسْتِغْفارُ مِنَ اَلْخَطيِئتِهِ حِطَّةٌ فَاِنِي لَكَ مِنَ اَلْمُسْتَغْفِرِينَ لَُكَ اَلْعُتْبي حَتَّي تَرْضَي . . .

خداي من!

          آيا بنده فراري جز به سوي مولاي خويش بر مي گردد و از خشم كيفر بار او جز در كنار پناه مي‌گيرد؟...

معبود من!

     اگر در ورود به بارگاه توبه ات پشيماني است بعزتت سوگند كه من به اين در آويخته ام

                  و اگر استغفار از گناه، تيشه اي مر ريشه گناهان راست، اين تيشه استغفار من!

      حق خشنودي از آن تست، تويي كه با باران رحمتت  غبار گناهان را از صفحه دل مي‌شويي.

خدايا!

          به قدرتت، كه به سويم چشم بگردان. با ابر بردباريت بر بيكران دشت گناهانم بگذر.

                           و عليرغم آنچه فقط تو مي‌داني برسرم دست مدارا بكش.

 

اِلهِي اَنْتَ اَلَّذِي فَتَحْتَ لِعِبادِكَ بَاباً اِلي عَفْوِكَ سَمَّيْتَهُ اَلتَّوْبَةَ فَقُلْتَ:

« تُوْبُوْا اِلَي اَللَّهِ تَوْبَةً نَصُوْحَاً » فَما عُذْرُ مَنْ اَغْفَلَ دُخُوْلَ اَلْبابِ بَعْدِ فَتْحِهِ...

معبود من!‌

              تويي كه بندگان را به بارگاه عفوت دري گشودي و توبه اش ناميدي و فرياد زدي كه:

 « هلا مردمان به سوي من آييد آمدني نادمانه و عاشقانه »

                              پس چيست عذر آنكه در را گشاده ببيند و آرام و قرار بگيرد؟

 

اِلهِي اِنْ كانَ قَبُحَ اَلذَّنْبُ مِنْ عَبْدِكَ فَلْيَحْسُنِِِ اَلْعَفْوُ مِنْ عِنْدِكَ اِلهِي ما اَناَ بِاَوَّلِ مَنْ عَصاكَ فَتُبْتَ عَلَيْهِ وَ تَعَرَّضَ لِمَعْرُوفِكَ فَجُدْتَ عَلَيْهِ . . .

  

  خداي من!

  اگر گناه از بنده زشت است، عفو كه از سوي تو زيباست.

          معبودم!‌ من اولين عصيانگر تو نيستم كه بر او بخشيدي و در سايه ابر احسانت بر او باريدي.

خدايا!   به قدرتت ،به سويم چشم بگردان. با ابر بردباريت بر بيكران دشت گناهانم بگذر.

 

يا مُجِيبَ اَلْمُضْطَرَ يا كاشِفَ اَلضُرِِِ ّيا عَظيمَ اَلبِرِّ يا عَليماً بِما فيِ اَلسِّر يا جَميِلَ اَلسِّتْرِِ اِسْتَشْفَعْتُ بِجُوْدِك وَ كَرَمَكَ اِلَيْكَ وَ تَوَسَّلْتُ بِجَنابِكَ وَ تَرَحْمَكَ لَدَيْكَُ فَاسْتَجَبْتَ دُعايِي وَلا تُخَيَِّبْ فِيكَ رَجايي وَ تَقَبِّلْ تَوْبتَي وَ كَفِّرْ خَطِيئتَي بِمَنِّكَ وَ رَحْمَتِكَ يااَرْحَمَ الرَّاحِميِنَ . . .

 

اي دريابنده درماندگان! اي دردسوز دردمندان! و اي بزرگ نيك پردازان!

                                   اي داننده هر چه نهان و اي زيبا پوشاننده هر آشكار وپنهان!

         تو را ميانجي گناهانم و كرم وجودت گزيدم و از ميان هر آنچه هست ، براي ورود به درگاه رحمتت ترا برگزيده ام.

خدايا

          دعاي مرا استجابت كن و ريشه نهال آرزوي مرا مسوزان و رجعت مرا بپذير و فضيحت مرا بپوشان.

                    اي پذيرنده ترين پذيرندگان! و اي پوشنده ترين راز پوشان! و اي مهر گسترترين مهربانان!

فرازهایی از مناجات التائبین


به قلم : سپيده دم . دوشنبه 21 خرداد1386 .
        


کیست کآشفته آن زلف چلیپا نشود                 دیده ای نیست که بیند تو ، و  شیدا نشود

ناز کن ناز ، که دلها همه در بند تواند                 غمزه کن غمزه ، که دلبر چو تو پیدا نشود

رخ نما تا همه خوبان خجل از خویش شوند       گر کشی پرده ز رخ کیست که رسوا نشود

آتش عشق بیفزا ، غم دل افزون کن                 این دل غمزده نتوان که غم افزا نشود

چاره ای نیست به جز سوختن از آتش عشق    آتشی ده که بیفتد به دل و پا نشود

ذره ای نیست که از لطف تو هامون نبود           قطره ای نیست که از مهر تو دریا نشود

سر به خاک سر کوی تو نهد جان ای دوست      جان چه باشد که فدای رخ زیبا نشود


از تبار آیینه ها

۱۸ سال پیش ؛ پیر فرزانه جماران ، اسطوره قرن ، رادمردی از جنس نور و از تبار آیینه ها ، به استقامت قله های سر به فلک کشیده عالم ، سبکبال و رها به ملکوت پیوست .

روحش شاد ، یادش گرامی و راهش پر رهرو .


به قلم : سپيده دم . دوشنبه 14 خرداد1386 .
        

السلام عليکِ يا فاطمة الزهراء

السلام عليکِ يا سيدة نساء العالمين من الأولين و الآخرين

السلام عليکِ ايتها الصديقة الشهيدة

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آيينه پاکي است. زهرا زلال کوثر است.

اي هميشه جاري!

اي بهار کوتاه!

اي ترنم باران وحي!

در شکوه مقام تو حيرانم که معنويت به رشته‌هاي چادرت دست نياز مي‌آويزد و معرفت به غبار آستان خانه‌ات بوسه مي‌زند. برهوت اين دنياي خاکي لیاقت ميزباني چشمه سار هميشه جاري تو را نداشت. تو که در آيينه زخم‌ها و داغ‌ها و در هجران پدر غريبانه زيستي و در وداع شبانه‌ات با پهلويي شکسته، خانه گلين را به اميد آغوش بهشتي پدر ترک گفتي...

آسمان ، به اين‌ شبها كه مي‌رسد، عجيب بي‌قراري  مي‌كند و زمين داغ دلش تازه مي‌شود و زخم شرمش سر باز مي‌كند...
زينب و ام‌كلثوم ، كائنات را با موهاي خويش پريشان مي‌كردند . چروك بر پيشاني آسمان افتاده بود ؛ زمين از درد به خود مي‌پيچيد ناله‌هاي فرشتگان داغ پيامبر را دوچندان مي‌كرد...
ولي چه بود آنچه آفرينش را بر پاي نگاه مي‌داشت؟
آسمان ، به اين‌ شبها كه مي‌رسدعجيب بي‌قراري مي‌كند و زمين داغ دلش تازه مي‌شود و زخم شرمش، سر باز مي‌كند.
ملكوتيان حق دارند سر بر ديوار عرش بگذارند و هاي ‌هاي گريه كنند.

و تنها خداست كه مي‌تواندتسلاي دل علي باشد.

ماه حق دارد كه گوشه اختفا را بر گريه اختيار كند و ستارگان چه كنند، اگر سر بر شانه يكديگر نگذارند و مصيبت را زبان نگيرند .

آن خانه نمي‌دانم آن شب به چه قدرتي بر پاي ايستاده بود ؟ آن مدينه چه مدينه‌اي بود كه چنين مصيبتي را تاب آورد و در هم نشكست ؟ آن چه قبرستاني بود كه سرچشمه عصمت را در خويش فرو برد و دم بر نياورد ؟ آن چه خاكي بود كه به خود جرأت داد  فاطمه را از علي جدا كند؟

چرا آن خانه بر جاي ماند؟ چرا مدينه ويران نشد؟ چرا آسمان در خود نپيچيد؟ چرا بغض زمين نتركيد؟ چرا عالم فرو نريخت؟...

وجود مبارك حضرت فاطمه عليهاالسلام تنها يك تفكر يا تصور يك حقيقت حيات بخش نيست. بلكه تجسمي عيني و زنده از بركت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ايشان در عالم خاكي انسان معناگرا مجبور بود گوشه‌هايي از نعمت يك زن مقدس را در اسطوره‌ها، الهه‌ها و افسانه‌ها جستجو كند يا متوسل به پاكدامني حضرت مريم(ع) يا خردمندي آسيه و وفاداري سارا بشود، بعد از تجسم خاكي و عيني ايشان براي انسان كمال‌گرا يك الگوي زنده و جاويد پديد آمد و آن شخصيتي والا به نام « فاطمه » دختر رسول اكرم بود.

فرا رسیدن ایام فاطمیّه ـ ایام شهادت جانسوز دخت یگانه رسول اکرم ـ بر دوستداران اهل بیت علیهم السلام تسلیت باد .

یا فاطمه ! تو بریده از آتشی ؛ در روز جزا تو خود شفیع ما باش .


به قلم : سپيده دم . دوشنبه 7 خرداد1386 .