بيا و ختم کن به چشم هايت انتظار را
تمام جمعه ها، زمين اميدوار مي شود
که پرکني از آفتاب، آسمان تار را
بريز خون تازۀ عبور زير گام خود
رگان خشک جاده هاي خفته در غبار را
نشسته در غروب، روي زين اسب خسته اش
نظاره مي کند گذشت تند روزگار را
رکاب در رکاب تو، به سمت شعله تاختن
برآور آرزوي واپسين اين سوار را!
به قلم : سپيده دم . جمعه 18 بهمن1387 .


