آيا كسى هست كه با من هم ناله شود؟
آيا كسى هست كه من اشكهايم را با گريههايش پيوند بزنم؟
آيا شعله هيچ چشمى همزبان اشكهاى من خواهد شد؟
آيا مويههاى من در اين برهوت غربت، طنين همراهى خواهد يافت؟
كجاست كشتزار حسرتى كه من به اشك چشم، آبيارىاش كنم؟
كجاست دلِ شكستهاى ؟
كجاست ناله خستهاى ؟
كجاست چشم شوره بستهاى كه من با ضجه ها و مويههايم به همدلىاش برخيزم؟
ای گل نرجس (س)!
ای یوسف زهرا (س)!
آيا بالاخره راهى به سوى تو هست؟
آيا ديدار تو ممكن است؟
آيا زيارت تو ميسر است؟
آيا ملاقات تو شدنى است؟
آيا اين مسير عمر، در نقطه ای به تو پيوند مىخورد؟
آيا از اين همه درهاى بسته، روزنى به سوى تو هست؟
آيا از اين همه لحظه، يكى به حضور تو متبرك مىشود؟
كى به چشمه سار وجود تو مىتوان رسيد؟
كى از زلال خوشگوار حضور تو مىتوان نوشيد؟
چه طولانى شد اين عطش!
چه طاقت سوز شد اين تشنگى!
كى مىشود صبحگاهان ، ناشتاى چشمهايمان را به نگاه تو بگشاييم؟
كى مىشود شامگاهان ، تصوير تو را به قاب خوابهايمان ببريم؟
كى مىشود شب و روزمان در فضاى ظهور تو بگذرد؟
كى مىشود عطر حضور تو در شامه وجودمان بپيچد؟
كى مىشود صداى گامهاى آمدنت در گوش هستى طنين بيندازد؟
بالاخره روزی مسير عمر، در نقطه ای به تو پيوند خواهد خورد و از اين همه درهاى بسته، روزنى به سوى تو گشوده خواهد شد !
و از اين همه لحظه، يكى به حضور تو متبرك خواهد گشت !
تو آمدنى هستى و روى تو ديدنى است و جمالت به تماشا نشستنی .
تا آن روز منتظریم .....


