
مي آيي اي فرداي يلداي پريشاني
از انتهاي جاده هاي خيس و باراني
با کارواني از گل و لبخند مي آيي
در واپسين انتظاري تلخ و طولاني
اي صبح يلدايي ترين شبهاي تاريخي
آرامش ديروز يک فرداي طوفاني
اينجا غروب عمر انسان بودن است آقا
بازار وحشت زا ترين بُحران انساني
کي ميرسي اي دادخواه داد مظلومان؟
تا آدميّت را دوباره زنده گرداني
اي انتهاي ظلمت شبهاي بي ايمان
شرقي ترين خورشيد عالم تاب ربّاني
سرد و خموشم من، براي تو دلم تنگ است
تا کي به زير ابرهاي صبر مي ماني؟
درد نهان، سرّ مگو، رازي مپرس از من
بهتر ز من ميدانم اي آقا که ميداني
شد سينۀ آئينۀ آدينه ام مجروح
اي التيام ندبه هاي صبح عرفاني
باز آي! اي احساس باران بر کوير کال
اي يوسف گمگشتۀ دلهاي کنعاني
به قلم : سپيده دم . جمعه 26 مهر1387 .


