وقتي مي خواهم تاريخ بالاي صفحه را بنويسم گوشه اش طوري که فقط خودم ببينم مي نويسم :
نماز نيمه شب هاي نيايش را به عشق تماشای تو به قامت مي ايستند .
هر صبح کتاب خواب را به عشق روي تو مي بندند .
و پنجره چشمانشان را رو به باغ ياد تو مي گشايند .
و فصل روز رمان زندگي را با " اللهم ارني الطلعة الرشيدة " آغاز مي کنند.
و به شوق رويشي دوباره زير لواي سبز تو بذر اميد بر زمين زندگيشان مي افشانند .
چرا که آمدنت را باور دارند و به تقدس همين باور است که هر جمعه دروازه هاي نگاههایشان را به چراغ هاي انتظار آذين مي کنند .
گره دلها را بر غرفه هاي جملات ندبه مي بندند و از فضاي نمناک چشم ها پلي مي زنند تا سايه بان مژه ها .
و بر قلب کتاب دعا شبنم اشک مي کارند به يمن رسيدن سبز ترين جمعۀ تاريخ که تو از راه مي رسي و به تأسي از فتح مکه، در فتح الفتوحي ديگر دروازه هاي عشق را فتح مي کني .
جمعه و او نيامد!
منتظرانت :نماز نيمه شب هاي نيايش را به عشق تماشای تو به قامت مي ايستند .
هر صبح کتاب خواب را به عشق روي تو مي بندند .
و پنجره چشمانشان را رو به باغ ياد تو مي گشايند .
و فصل روز رمان زندگي را با " اللهم ارني الطلعة الرشيدة " آغاز مي کنند.
و به شوق رويشي دوباره زير لواي سبز تو بذر اميد بر زمين زندگيشان مي افشانند .
چرا که آمدنت را باور دارند و به تقدس همين باور است که هر جمعه دروازه هاي نگاههایشان را به چراغ هاي انتظار آذين مي کنند .
گره دلها را بر غرفه هاي جملات ندبه مي بندند و از فضاي نمناک چشم ها پلي مي زنند تا سايه بان مژه ها .
و بر قلب کتاب دعا شبنم اشک مي کارند به يمن رسيدن سبز ترين جمعۀ تاريخ که تو از راه مي رسي و به تأسي از فتح مکه، در فتح الفتوحي ديگر دروازه هاي عشق را فتح مي کني .
به قلم : سپيده دم . جمعه 1 آذر1387 .

