تبليغاتX
در سپيده دم خيال - ماهِ آسمان جود





" الهی ان کان قل زادی فی المسیر الیک فلقد حسن الظنی باالتوکل علیک "









درباره نگارنده    



کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را ؟

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را ؟

از دل نرفته ای که شوم طالب حضور

پنهان نبوده ای که هویدا کنم تو را



جویبار عمر   


ایران


     


   

فهرست اصلی   

صفحه نخست   
تماس با نویسنده   
آرشیو وبلاگ   

اضافه به علاقمندی ها   
صفحه خانگی شود    



موضوعات   


حدیث دل   
در انتظار ظهور   
در مکتب عشق   
میلاد نور   
غروب نجم   

آخرین نوشته ها   

كوكب ولايت   
سپيده   
روح آفرينش   
عطر فردوس   
روزنۀ امید   
مولود کعبه   
وظایف حاکم از نظر حضرت علي علیه السلام   
ضربان بهار   
سوگنامه محبوبه خدا   
یاس کبود   
بشارت   
ربيع القلوب   
طبيب دردها   
شهادت عشق   
غریب خراسان   
سرو سبز پوش   
انتظار   
آخرین منزل   
اميد زمان   
سوگ حقیقت   
اشک مشک   
محرم : ماهی به رنگ عشق   
یلدا   
سلطان شهر " لافتی "   
باران عشق   
یادگار آب   
تبسم آدینه   
ماهِ آسمان جود   
لواي سبز او   
سلطان سریر ارتضا   

**فهرست همه نوشته ها**

نوشته های پیشین   


آبان 1388   
مهر 1388   
مرداد 1388   
تیر 1388   
خرداد 1388   
اردیبهشت 1388   
فروردین 1388   
اسفند 1387   
بهمن 1387   
دی 1387   
آذر 1387   
آبان 1387   
مهر 1387   
شهریور 1387   
مرداد 1387   
تیر 1387   
خرداد 1387   
اردیبهشت 1387   
فروردین 1387   
اسفند 1386   
بهمن 1386   
دی 1386   
آذر 1386   
آبان 1386   
مهر 1386   
شهریور 1386   
مرداد 1386   
تیر 1386   
خرداد 1386   
اردیبهشت 1386   
فروردین 1386   
اسفند 1385   
بهمن 1385   
دی 1385   
آذر 1385   
آبان 1385   

پیوندها   

در سپیده دم خیال   
موعود   
حضوری آهسته   
لا لقاء بلا فراق   
مهر   
آب و آیینه   
بدون مرز   
طریق نور   
بانوی شبگرد   
در کوچه باغ ملکوت   
لینک باکس مذهبی   
لینک باکس مذهبی یاغریب   


POWERED BY
BLOGFA.COM


   



غم آمد و شادی مرا راند از من       سیلابِ بزرگِ اشک ، افشاند از من
دردِ تو چنان کاست ز جانم که فقط     مُشتی پر و بال در قفس ماند از من

از این مُرکب سیاهِ سوگ که بر در و دیوارِ " کاظمین " پاشیده شده ، ضایعه‏ای بس عظیم روایت می‏شود .
لوح مقدرات به هم خورده خاک است؛ آسمان در هم پیچیده است ، ستاره‏ای روشن نیست ، ماه در سوی دیگر آسمان فرو ریخته است . شیطان ، پشت درهای بسته نامردی، زهر در کاسه می‏ریزد .
آسمان در خویش مچاله می‏شود از اندوه . خاک، تاب نمی‏آورد؛ واپسین لحظاتِ نفس کشیدنِ بغداد است در هوایی که مولا در آن نفس می‏کشد .
طنین توطئه، خواب تاریخ را می‏آشوبد، حقیقتی ویرانه بر دیوارها سرگذاشته، های‏های می‏گرید .

رنجی نزدیکِ کاظمین منتظر است با آغوشی گشوده تا جوان‏ترین ستاره دنباله‏دار امامت را از خاک تا افلاک دنبال کند . حالتِ محزون خاک، ملائک را به زاری نشانده است .

ثانیه‏ها پُرشتاب می‏گذرند .
پاییز بر پنجره‏ها پنجه می‏کشد .
چشم‏های شیطان، نزدیک و نزدیک‏تر می‏شود .
دست‏ها و کاسه زهر ـتو را با زهر سیراب کرده‏اند .

صدای رفتنت را ملکوتیان نزدیک حس می‏کنند .
دجله حل شده است در « إنّا لله و انا الیه راجعون » .
رنگ‏ها در تلاطمِ  دوری تلخْ می‏آمیزند و نگاه‏ها در بسترِ سکوتی سرخ می‏افتند .
گویی تمام آسمانیان میهمان بغدادند . میهمانِ سوگی غریبانه !  غریبانه ، مثل تمام داغ‏های نینوایی!

ابرهای پُرسخاوت با حریرِ دستانِ این برگزیده خدا تازه آشنا شده بودند .
شمایلِ قرآنی‏اش در ذهنِ زمان نقش بسته .
سرزمین‏های آفتاب، مقیمِ چشمانش بودند و فصاحت و بلاغت، غوطه‏ور در گفتارش .
دانشِ پُرقدرت او، دستانِ " معتزله " را در دستانِ شکست گذارد .
" یحیی بن اکثم "ها را در  گنداب فخرفروشیِ خودشان نشاند و پای برگه‏های عجز خویش، امضا زدند .
دایره روزگار ، چاره‏ای نداشت که به تأیید او برسد و گرنه دچار تسلسل می‏شد .

هر روز خورشید در مجاورتِ نور و بخشندگیِ کامل او صبح را طورِ دیگر معرفی می‏کرد .
پرندگان تبعیت بال‏های خویش را در اقیانوس فضایلِ چون آینه‏اش شستشو می‏دادند .
بر درخشندگیِ غنچه‏های جهان، گشاده روییِ نامِ جوانش بُرده می‏شد .
جوانی‏اش را ملائک به نوحه نشسته‏اند .
دریغا که نیت‏های آلوده تا عمق تاریکی می‏روند .
بُرج‏هایی از نیستی برای خود در جهنم می‏زنند .
اسبانِ بادپای ، خبر عزا می‏برند .
رفته‏ای و آفتاب از خاک رو گرفته است ، غمی سرشار در رگ‏های زمین می‏جوشد.
گریانیِ کاظمین ، درست روبروی تمامی قرون نشسته است .



آن روز ، شانه تنگ چند مرد ناآگاه ‏ست و عطر تابوت امامی در نهایت مظلومیت ؛ تا تأثیر زهرآگین خزان را بر جان خویش به تماشا بنشیند .

کجایید، شانه‏های سبز مدینه؟
این شانه‏های نامحرم ، بسی نامهربانند!
کجایید کوچه‏های مدینه تا مرثیه خورشید را به گریه بنشینید ؛ این کوچه‏ها همیشه با خورشید نامحرمند!
کجایید بانوان حرم ؟ تا با فرشتگان الهی مویه‏گر شوید!
کجایید داغ پروردگان حریم ولایت ؟ که امروز ، روز ماتم آل الله است!

معتصم در سیاهی جامه و بغداد در تیرگی جهل دست و پا می‏زند ؛ هنگام ظهورِ خورشیدی بود که پیام‏آور انوار آسمانی ولایت باشد ، تا ابرهای تیره جهالت را از اذهان امت بزداید!

از بخشش‏های کلامش تا کرامت‏های مرامش ، عوام و خواص بهره می‏بردند و چتر انوار الهی‏اش ، همه را یکسان به " طور  معرفت  " رهنمون می‏گشت!

دشمنانی که تنها هنرشان در خلافت ، ظلم و تنها تکیه‏گاهشان در دیانت ، تعصّب و جهل بود .
نه خیری در "نسبت "هایشان بود و نه خیری در " وصلت "هایشان.
" ام فضل" هایشان، بی‏فضیلت‏ترین زنان و " معتصم" هایشان ، بی‏عصمت‏ترین مردان.
علمایشان جهل‏اندیش و حاکمانشان کافرکیش بودند .
صورت‏هایشان ، تبسم ‏آذین و دل‏هایشان تنفّرآگین بود .
جامه‏هایشان سیاه ، دل‏هایشان سیاه و چهره‏هایشان از شدت تعصب و جهل ، سیاه سیاه بود.
کسی باید می‏بود تا این همه تیرگی را از اذهان بزداید!
باید کسی می بود تا معارف راستین الهی را به عوام و خواص می‏آموخت!

اما دریغا که این دنیای سفله‏پرور ، اهریمن حسادت را برای مقابله با نور علم و معرفت پرورانیده است!

دریغا که میزبانان نامهربان پاس میهمانان نگه نداشتند ؛ میهمانی که آسمان و زمین مقابل نامش قد به تکریم خم می‏کرد!

آن روز ، بغداد بود و نُهمین خورشید ولایت که غریبانه به همجواری جدّ غریبش می‏رفت ؛ به همجواری کسی که تلخی خاطره‏هایش را زندان‏های ‏هارون ، همواره به یاد می‏آورند!

تابوتی از نور ، به آسمان و تابوتی از نور ، به کاظمین نزدیک می‏شد و زمان ، زمان وداع عالم خاک با فرزند افلاک بود ؛ فرزندی که از پرتو آیینه وجودش ، انوار حق به دل‏ها می‏تابانید و گمگشتگان مسیر حق را به حق رهنمون می‏شد!

ای امام مهربانی‏ها ، هجران تو ، غروب همه خوبی‏هاست و پروازت ، آغاز صحیفه درد و رنج در دل شیعیان .

ای لاله داغدار مدینه!
اینک، ماییم و شام تیره جدایی و گرد غم و اندوه که بر می‏فشانیم و این همه ، چاره درد فراق تو نتواند بود .
اینک مائیم و ستاره‏های سوخته‏ای که با مرثیه‏های خویش ، در دامانِ دجله می‏تابند .
اینک مائیم و صفت داغی که بر آلاله‏ها و شقایق‏های جوانِ دشت، ریخته شده است.
کبوترانه بال گرفته‏ایم بر گنبد و گلدسته‏هایت.
سال‏های سال می‏گذرد ؛ اما هنوز صدای گام‏هایت را می‏شنویم که در کوچه‏های آسمان قدم می‏زنی جوانی‏ات را ، بیست و پنج سالگی‏ات را.

گذشته‏ای و زمان ، شرمگین به دور دستِ نگاهت چشم دوخته است.
و " بغداد " همچنان بیهوده در شوره‏زار اندوه دست و پا می‏زند .

اهمیتی که زندگی دارد این است که در این ثانیه‏ها بسوزی و خاکستر شوی که این سوختن،  همان ساخته شدن است.

شبِ بدی ست نفس‏ها به خاک افتاده‏ست
و ماه بادیه حتی به خاک افتاده‏ست
زمین مدار نخواهد شناخت بعد از این
چه آتشی‏ست که در خوابِ خاک افتاده است

ای مظلوم غریب! رهایی گوارایت.
ولی، التماس دیدگان ما را در غربت تنهایی خاکدان دنیا بی‏پاسخ مگذار و ما را نیز که از مدّعیان محبت توایم ، در جوار خویش جایگاهی کرامت فرما ، ای ماه مهربان آسمان جود و کرامت.

درود خداوند بر تو و شهادت غریبانه‏ات ای مولا، یا جواد الائمه!

 
 

به قلم : سپيده دم . پنجشنبه 7 آذر1387 .