
غم آمد و شادی مرا راند از من سیلابِ بزرگِ اشک ، افشاند از من
دردِ تو چنان کاست ز جانم که فقط مُشتی پر و بال در قفس ماند از من
از این مُرکب سیاهِ سوگ که بر در و دیوارِ " کاظمین " پاشیده شده ، ضایعهای بس عظیم روایت میشود .
لوح
مقدرات به هم خورده خاک است؛ آسمان در هم پیچیده است ، ستارهای روشن نیست
، ماه در سوی دیگر آسمان فرو ریخته است . شیطان ، پشت درهای بسته نامردی،
زهر در کاسه میریزد .
آسمان در خویش مچاله میشود از اندوه . خاک، تاب نمیآورد؛ واپسین لحظاتِ نفس کشیدنِ بغداد است در هوایی که مولا در آن نفس میکشد .
طنین توطئه، خواب تاریخ را میآشوبد، حقیقتی ویرانه بر دیوارها سرگذاشته، هایهای میگرید .
رنجی
نزدیکِ کاظمین منتظر است با آغوشی گشوده تا جوانترین ستاره دنبالهدار
امامت را از خاک تا افلاک دنبال کند . حالتِ محزون خاک، ملائک را به زاری
نشانده است .
ثانیهها پُرشتاب میگذرند .
پاییز بر پنجرهها پنجه میکشد .
چشمهای شیطان، نزدیک و نزدیکتر میشود .
دستها و کاسه زهر ـتو را با زهر سیراب کردهاند .
صدای رفتنت را ملکوتیان نزدیک حس میکنند .
دجله حل شده است در « إنّا لله و انا الیه راجعون » .
رنگها در تلاطمِ دوری تلخْ میآمیزند و نگاهها در بسترِ سکوتی سرخ میافتند .
گویی تمام آسمانیان میهمان بغدادند . میهمانِ سوگی غریبانه ! غریبانه ، مثل تمام داغهای نینوایی!
ابرهای پُرسخاوت با حریرِ دستانِ این برگزیده خدا تازه آشنا شده بودند .
شمایلِ قرآنیاش در ذهنِ زمان نقش بسته .
سرزمینهای آفتاب، مقیمِ چشمانش بودند و فصاحت و بلاغت، غوطهور در گفتارش .
دانشِ پُرقدرت او، دستانِ " معتزله " را در دستانِ شکست گذارد .
" یحیی بن اکثم "ها را در گنداب فخرفروشیِ خودشان نشاند و پای برگههای عجز خویش، امضا زدند .
دایره روزگار ، چارهای نداشت که به تأیید او برسد و گرنه دچار تسلسل میشد .
هر روز خورشید در مجاورتِ نور و بخشندگیِ کامل او صبح را طورِ دیگر معرفی میکرد .
پرندگان تبعیت بالهای خویش را در اقیانوس فضایلِ چون آینهاش شستشو میدادند .
بر درخشندگیِ غنچههای جهان، گشاده روییِ نامِ جوانش بُرده میشد .
جوانیاش را ملائک به نوحه نشستهاند .
دریغا که نیتهای آلوده تا عمق تاریکی میروند .
بُرجهایی از نیستی برای خود در جهنم میزنند .
اسبانِ بادپای ، خبر عزا میبرند .
رفتهای و آفتاب از خاک رو گرفته است ، غمی سرشار در رگهای زمین میجوشد.
گریانیِ کاظمین ، درست روبروی تمامی قرون نشسته است .

آن روز ، شانه تنگ چند مرد ناآگاه ست و عطر تابوت امامی در نهایت مظلومیت ؛ تا تأثیر زهرآگین خزان را بر جان خویش به تماشا بنشیند .
کجایید، شانههای سبز مدینه؟
این شانههای نامحرم ، بسی نامهربانند!
کجایید داغ پروردگان حریم ولایت ؟ که امروز ، روز ماتم آل الله است!
دشمنانی که تنها هنرشان در خلافت ، ظلم و تنها تکیهگاهشان در دیانت ، تعصّب و جهل بود .
نه خیری در "نسبت "هایشان بود و نه خیری در " وصلت "هایشان.
" ام فضل" هایشان، بیفضیلتترین زنان و " معتصم" هایشان ، بیعصمتترین مردان.
علمایشان جهلاندیش و حاکمانشان کافرکیش بودند .
صورتهایشان ، تبسم آذین و دلهایشان تنفّرآگین بود .
جامههایشان سیاه ، دلهایشان سیاه و چهرههایشان از شدت تعصب و جهل ، سیاه سیاه بود.
کسی باید میبود تا این همه تیرگی را از اذهان بزداید!
باید کسی می بود تا معارف راستین الهی را به عوام و خواص میآموخت!
اما دریغا که این دنیای سفلهپرور ، اهریمن حسادت را برای مقابله با نور علم و معرفت پرورانیده است!
اینک، ماییم و شام تیره جدایی و گرد غم و اندوه که بر میفشانیم و این همه ، چاره درد فراق تو نتواند بود .
اینک مائیم و ستارههای سوختهای که با مرثیههای خویش ، در دامانِ دجله میتابند .
اینک مائیم و صفت داغی که بر آلالهها و شقایقهای جوانِ دشت، ریخته شده است.
کبوترانه بال گرفتهایم بر گنبد و گلدستههایت.
گذشتهای و زمان ، شرمگین به دور دستِ نگاهت چشم دوخته است.
و " بغداد " همچنان بیهوده در شورهزار اندوه دست و پا میزند .
کجایید، شانههای سبز مدینه؟
این شانههای نامحرم ، بسی نامهربانند!
کجایید کوچههای مدینه تا مرثیه خورشید را به گریه بنشینید ؛ این کوچهها همیشه با خورشید نامحرمند!
کجایید بانوان حرم ؟ تا با فرشتگان الهی مویهگر شوید!کجایید داغ پروردگان حریم ولایت ؟ که امروز ، روز ماتم آل الله است!
معتصم
در سیاهی جامه و بغداد در تیرگی جهل دست و پا میزند ؛ هنگام ظهورِ
خورشیدی بود که پیامآور انوار آسمانی ولایت باشد ، تا ابرهای تیره جهالت
را از اذهان امت بزداید!
از بخششهای کلامش تا کرامتهای مرامش ، عوام و خواص بهره میبردند و چتر انوار الهیاش ، همه را یکسان به " طور معرفت " رهنمون میگشت!
دشمنانی که تنها هنرشان در خلافت ، ظلم و تنها تکیهگاهشان در دیانت ، تعصّب و جهل بود .
نه خیری در "نسبت "هایشان بود و نه خیری در " وصلت "هایشان.
" ام فضل" هایشان، بیفضیلتترین زنان و " معتصم" هایشان ، بیعصمتترین مردان.
علمایشان جهلاندیش و حاکمانشان کافرکیش بودند .
صورتهایشان ، تبسم آذین و دلهایشان تنفّرآگین بود .
جامههایشان سیاه ، دلهایشان سیاه و چهرههایشان از شدت تعصب و جهل ، سیاه سیاه بود.
کسی باید میبود تا این همه تیرگی را از اذهان بزداید!
باید کسی می بود تا معارف راستین الهی را به عوام و خواص میآموخت!
اما دریغا که این دنیای سفلهپرور ، اهریمن حسادت را برای مقابله با نور علم و معرفت پرورانیده است!
دریغا که میزبانان نامهربان پاس میهمانان نگه نداشتند ؛ میهمانی که آسمان و زمین مقابل نامش قد به تکریم خم میکرد!
آن
روز ، بغداد بود و نُهمین خورشید ولایت که غریبانه به همجواری جدّ غریبش
میرفت ؛ به همجواری کسی که تلخی خاطرههایش را زندانهای هارون ، همواره
به یاد میآورند!
تابوتی
از نور ، به آسمان و تابوتی از نور ، به کاظمین نزدیک میشد و زمان ، زمان
وداع عالم خاک با فرزند افلاک بود ؛ فرزندی که از پرتو آیینه وجودش ،
انوار حق به دلها میتابانید و گمگشتگان مسیر حق را به حق رهنمون میشد!
ای امام مهربانیها ، هجران تو ، غروب همه خوبیهاست و پروازت ، آغاز صحیفه درد و رنج در دل شیعیان .
ای لاله داغدار مدینه!اینک، ماییم و شام تیره جدایی و گرد غم و اندوه که بر میفشانیم و این همه ، چاره درد فراق تو نتواند بود .
اینک مائیم و ستارههای سوختهای که با مرثیههای خویش ، در دامانِ دجله میتابند .
اینک مائیم و صفت داغی که بر آلالهها و شقایقهای جوانِ دشت، ریخته شده است.
کبوترانه بال گرفتهایم بر گنبد و گلدستههایت.
سالهای سال میگذرد ؛ اما هنوز صدای گامهایت را میشنویم که در کوچههای آسمان قدم میزنی جوانیات را ، بیست و پنج سالگیات را.
گذشتهای و زمان ، شرمگین به دور دستِ نگاهت چشم دوخته است.
و " بغداد " همچنان بیهوده در شورهزار اندوه دست و پا میزند .
اهمیتی که زندگی دارد این است که در این ثانیهها بسوزی و خاکستر شوی که این سوختن، همان ساخته شدن است.
شبِ بدی ست نفسها به خاک افتادهست
و ماه بادیه حتی به خاک افتادهست
زمین مدار نخواهد شناخت بعد از این
چه آتشیست که در خوابِ خاک افتاده است
ای مظلوم غریب! رهایی گوارایت.
ولی، التماس دیدگان ما را در غربت تنهایی خاکدان دنیا بیپاسخ مگذار و ما را نیز که از مدّعیان محبت توایم ، در جوار خویش جایگاهی کرامت فرما ، ای ماه مهربان آسمان جود و کرامت.
ولی، التماس دیدگان ما را در غربت تنهایی خاکدان دنیا بیپاسخ مگذار و ما را نیز که از مدّعیان محبت توایم ، در جوار خویش جایگاهی کرامت فرما ، ای ماه مهربان آسمان جود و کرامت.
درود خداوند بر تو و شهادت غریبانهات ای مولا، یا جواد الائمه!
به قلم : سپيده دم . پنجشنبه 7 آذر1387 .


